تبليغاتX
نفرت

نفرت
عشق بود نفرت شد...


بیا ای بی وفای من

و امشب را فقط امشب

برای خاطر آن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن

که من امشب برای حرمت عشقی

که ویران شد

برایت قصه ها دارم

تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی

و امشب آخرین اندوه من مهمان توست

بیا نامهربان

و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن

چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم

و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود

قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود

که من در وصف چشمانت

کلامی سهل بنویسم

درون شعر های من

همیشه نام و یادت بود

درون قصه های من

همیشه قهرمان بودی

ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر

تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من

درون قصه هایم ، قهرمانهارا

به خون خواهم کشید آخر

و دیگر شعرهایم بوی خون دارد

ببخش ای خاکی خسته

اگر امشب به میل من

کنارم تا سحر بیدار ماندی

برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم

که امشب میزبان

رنج من گشتی

«خداحافظ»

برای آخرین لحظه «خداحافظ ....!؟»

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


مثله ته مونده ی سیگار من و زیر پات له کردی

حالا خاکستر همون سیگار قلبت و می سوزونه...

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

                 وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی  !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

 آه  ای دریغ و حسرت همیشگی ...

ناگهان  
           چقدر زود
                         دیر می شود!

 

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


می خوای بدونی می بخشمت یا نه؟

خیلی سعی کردم ببخشمت ولی وقتی یاد گریه هام میفتم

یاد شبایی که بی صدا اشک می ریختم

یاد روزایی که آرزوی مرگ می کردم...

اون وقت ازت بدم میاد و نمیتونم ببخشمت

از خدا خواستم همه ی زجرایی که تو این مدت کشیدم و تو

 هم بکشی تا داغون بشی

خدا خواسته ی من و داره بر آورده می کنه

از این که داری زجر می کشی خوشحال نیستم فقط می خوام

 درد من و درک کنی همین

اینا حرفای آخرمه... دیگه نمی خوام هیچ وقت ببینمت

دیدن تو زجرم می ده . حالم و بهم می زنه

تا زندم نمی بخشمت ...

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


... راحت شیم 

ازت متنفرم

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


فکرشو نمی کردم بتونم باهات اینجوری حرف بزنم

ولی نفرت همه ی وجودمو گرفته

نمی دونم این همه نفرت از کجا ... چجوری همه ی وجودمو گرفت

 

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


هی نا رفیق

مرگ حق تو ه نه زندگی

فقط یه آرزو دارم برات

مرگ!

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


هی نا رفیق

اومدی با اومدنت همه چیو به گند کشیدی

حالا دیگه وقتشه بری به درررررک

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


هی نارفیق!!

ببینمت می کشمت!

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


اومدم نفرتم و نسبت به تو داد بزنم.
چطور تونستی این کارو با من بکنی.
 همه ی اون دوست دارمات همین بود.
 چرا گذاشتی ازت متنفر بشم.
 چرا گذاشتی عشقی که هموجودمو گرفته بود تبدیل به نفرت بشه.
چطور روت شد باهام حرف بزنی. هاااااااااااااااااااااان
مگه من دوست نداشتم؟؟؟؟؟؟
دارم از این همه گریه آب می شم. رو سر دنیا دارم خراب می شم
فکر کردین من فراموشت کردم آره؟؟؟
تو چه می فهمی من چی کشیدم؟
3 سال باهات بودم. گفتی دوستم داری. گفتم دوستت دارم
کاش بفهمی تو دلم چی می گذره
چطور تونستی انقدر....
ازت متنفرررررررررررررررررررررررررررررررررررم
تا خدا ازت متنفرم
واسه خوشبختیت همیشه دعا می کردم. این بود جواب همه ی خوبی هام؟؟؟؟
آخه بی رحم مگه من دوستت نداشتم. حالا چه جوری این همه غصه رو تحمل کنم تو به من بگو
خوشحال بودم از این که ... یکیو پیدا کرده باهاش خوشبخت می شه تورو هم فراموش می کنه
من بدبخت از کجا باید می دونستم اون عشق منهههههههههههههههههههههههههه
حاضر بودم جونمو بهت بدم. همه زندگیمو بدم فقط یه بار چشاتو ببینم
فکر کردین من خدا ندارم نه؟
خدایا شکرررررررررررت که همه چی رو شد
خدایا شکررررررررررررررررررررررررت. هزاران مرتبه شکرت
عشقتو تو دلم کشتم.
از اسمت. از صدات. از حرفات. از خاطره هات. از هوات متنفرم
از همه چیت متنفرم
یه روز عاشق همه ی اینا بودم
خودتم خوب می دونی
خدا این حق من نبود. نمی تونی فراموشش کنی آره؟؟
من و چی؟
من و فراموش کردی آره؟؟ خیلی با معرفتی
دعا می کنم همه ی این زجرایی که من کشیدم سر تو بیاد تا داغونت کنه. همین ...
دیگه هیچی از خدا نمی خوام...
...

و من در خلوت تنهایی خویش هرشب تورا بی صدا فریاد می زنم
به امید آنکه تو صدایم را بشنوی و تنهایی سرد مرا با وجودت گرما بخشی
ای تو تنها بهانه برای زیستنم. برای یک بار آری فقط یک بار صدایم را بشنو
یقین دارم که دیگر هیچ گاه مرا تنها نخواهی گذاشت...

این شعرو واسه تو گفتم
خیلی شعرا واست گفتم. همه رو خراب کردی
ولی می بخشمت . می بخشمت...
به خاطر خاطره هات می بخشمت

به یاد آرزوهایم سکوتی می کنم بالاتر از فریاد......

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


هنوز عهدهایی که با هم بستیم یادمه. بهم قول داده بودیم تا ته خط بریم و با هم باشیم

شاید به آخرش رسیده بودیم  

                         www.agebodi.blogfa.com

            ای کاش سرنوشت جز این می نوشت...

 

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


این آخرین پست این وبلاگه
می خوام فراموش کنم ولی نوشتن برای اون باعث می شه همیشه بیاد توی ذهنم
شاید یه روزی دوباره خواستم بنویسم ولی نه تو این وبلاگ
یه وبلاگ دیگه، کی می دونه شاید اون وبلاگ پر از شادی باشه نه مثل این پر از غم
همه ی اونایی که اومدن تو وبلاگم، باهام همدردی کردن
اونایی که خودشون مثل من یه روز عاشق بودن، دارن واسه عشق گمشدشون می نویسن
واسه همتون بهترین هارو آرزو می کنم، ببخشید اگه نوشته هام خیلی هاتونو ناراحت کرد
یا به یاد عشقتون انداخت و ...

دادش امیرم که الهی فداش بشم خیلی اذیتش کردم همیشه وقت تنهایی باهام حرف می زد و دلداریم می داد ایشالا به خانومیت برسی.

خدا می دونه همیشه برا تو و خانومیت دعا می کنم...

داداش رضا تورو هم خیلی اذیت کردم می دونم  تو دیگه خودت همه چیزو می دونی ...

ایشالا به همه آرزوهای قشنگتون برسین...
می خوام بگم خدا ما بنده هاشو خیلییییی دوست داره خیلی...
من اینو با تمام وجود حس کردم
همیشه همه ی کارامو سپردم دست خدا، خدای مهربونم می خوام بگم خیلی دوست دارم
اگه تو کمکم نمی کردی ...
از خداحافظی کردن متنفرم، واسه همین خداحافظی نمی کنم...

اگه بي هوا کسي وارد زندگيت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده !
, اگه بي محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده !
, اگه گريه هات تو خنده غفلت ديگران شنيده نشد تا خرد نشي ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده !
, حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائي خفه ات کرده ؛ شک نکن تنها مرحمت "خداست" که ؛
از سر تواضع يه بهونه واسه نوازشت گير آورده
...

  www.agebodi.blogfa.comwww.agebodi.blogfa.com

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


خدا زمين را مدور آفريد تا به انسان بگويد همان لحظه اي که تصور مي کني به آخر دنيا رسيده اي، درست در نقطه آغاز هستي...
                                                    ...
خداوند به هر پرنده اي دانه اي ميدهد، ولي آنرا داخل خانه اش نمي اندازد...
                                                     ...
سخت است هنگام وداع ؛ آنگاه که در مي يابي چشماني که در حال عبور است ، پاره اي از وجود تو را نيز با خود خواهد برد...
                                                     ...
زندگي قصه مرد يخ فروشي است که از او پرسيدند : فروختي ؟ گفت : نخريدند تمام شد...

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


 


چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روي دکمه هاي پيانو .
صداي موسيقي فضاي کوچيک کافي شاپ رو پر کرد .
روحش با صداي آروم و دلنواز موسيقي , موسيقي که خودش خلق مي کرد اوج مي گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توي نت هاي موسيقي خلاصه مي شد .
هيچ کس اونو نمي ديد .
همه , همه آدمايي که مي اومدن و مي رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز مي کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقي مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم مي زد .
غمناک مي زد , شاد مي زد , واسه دلش مي زد , واسه دلشون مي زد .
چشمش بسته بود و مي زد .
صداي موسيقي براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقي کرد .
يه دختر با يه مانتوي سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهاي بلند و قد کشيده .
چشماي دختر عجيب تکونش داد ... يه لحظه نت موسيقي از دستش پريد و يادش رفت چي داره مي زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روي دکمه هاي پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت مي خنديد و با پسري که روبروش نشسته بود حرف مي زد .
سعي کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودي شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمي تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشاي دختر نگاه مي کرد .
سعي کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط براي اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام مي خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگي رو که ياد داشت براي اون مي زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعي کرد دوباره خودش باشه ولي نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولي اثري از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگي رو که ياد داشت کشيد روي دکمه هاي پيانو .
چشماشو بست و سعي کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتي که داشت جاي خالي دختر رو نگاه مي کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوي سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون براي دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس مي کرد چقدر موسيقي با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چي نمي خواست .. فقط دوس داشت براي گوشاي اون دختر انگشتاي کشيده شو روي پيانو بکشه .
ديگه نمي تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه مي کرد و با تموم احساسش فضاي کافي شاپ رو با صداي موسيقي پر مي کرد .
شب هاي متوالي همين طور گذشت .
هر روز سعي مي کرد يه ملودي تازه ياد بگيره و شب اونو براي اون بزنه .
ولي دختر هيچ وقت حتي بهش نگاه هم نمي کرد .
ولي اين براش مهم نبود .
از شادي دختر لذت مي برد .
و بدترين شباش شباي نيومدن اون بود .
اصلا شوقي براي زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روي دکمه ها فشار مي داد و توي خودش فرو مي رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت هاي موسيقي از دلش به نوک انگشتاش پر مي کشيد و صداي موسيقي با قطره هاي اشکش مخلوط مي شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صداي بلند حرف مي زد و دختر آروم اشک مي ريخت .
سعي کرد يه موسيقي آروم بزنه ... دل توي دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکاي دخترو از صورتش پاک کنه .
ولي تموم اين نيازشو توي موسيقي که مي زد خلاصه مي کرد .
نمي تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک هاي دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشماي دختري که نمي شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسي که نمي شناخت
يه حس زير پوستي داغ
تنشو مي سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسي که نمي شناخت .
ولي شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه مي کرد .
ولي چاره اي هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط براي اون مي زد .
...
يک ماه ازش بي خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چي بدون اون براش معني نداشت .
چشماش روي همون ميز و صندلي هميشه خالي دنبال نگاه دختر مي گشت .
و صداي موسيقي بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشماي گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... براي هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتي که داشت بازم با چشماي بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون مي داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندي از عمق دلش نشست روي لباش .
بغضش داشت مي شکست و تموم سعيشو مي کرد که خودشو نگه داره .
دلش مي خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعي کرد توي سلولاي به ريخته مغزش نت هاي شاد و پر انرژي رو جمع کنه و فقط براي ورود اون
و براي خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جاي هميشگي نشستن .
و دختر مثل هميشه حتي يه نگاه خشک و خالي هم بهش نکرد .
نگاهش از روي صورت دختر لغزيد روي انگشتاي اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بي حرکت موند و دلش از توي سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدماي دور و برش حس کرد .
سعي کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقي کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگي رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط براي اون
مثل هميشه
فقط براي اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لاي اون موسيقي شاد
نتونست اشک هاي گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه مي چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست براي هميشه بسته نگهشون داره
دختر مي خنديد
پسر مي خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمي ديد
آروم و بي صدا
پشت نت هاي شاد موسيقي
بغض شکسته شو توي سينه رها مي کرد

www.agebodi.blogfa.com

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


www.agebodi.blogfa.com

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


 ای فانوس خیال رهایم کن و برو.

دیگر با یادت نخواهم خندید.

دیگر به چشمان منتظرم اجازه نمی دهم که ترا تصویر کنند.

دیگر به دستهایم اجازه نخواهم داد که برایت مکتوبات عاشقانه بنویسند.

دیگر به پاهای خسته ام اجازه نمی دهم به دنبالت گام بردارند.

دیگر به ذهنم اجازه نخواهم داد به تو بیندیشد.

دیگر به قلبم اجازه دوست داشتن ترا نخواهم داد.

زیرا خطا بود که من اینگونه عاشق و تو آنچنان بی وفا باشی.

www.agebodi.blogfa.com 

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


www.agebodi.blogfa.com

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


www.agebodi.blogfa.com

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


http://night-skin.com/topblog/list

می تونین در نظر سنجیه انتخاب بهترین وبلاگ شرکت کنین

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


www.agebodi.blogfa.com

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


دیشب جشن تولدم بود وقتی شمع و فوت کردم

 به خودم قول دادم که دیگه فراموشت کنم...

آره می دونم، فراموش کردنت غیر ممکنه

 ولی می خوام زندگی کنم

می خوام دیگه تو نباشی همه ی زندگیم

حالم خیلی بهتر شده خیلی...

همیشه بهترین هارو برات آرزو می کنم...

خدا جونم دوست دارم خیلی زیااااااااااااااااااااااااا...د

www.agebodi.blogfa.com

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


نمی خوای از ذهن و فکر من بری بیروووون ؟

بُسم نیست؟ خدایا بسم نیست ؟

کمکم کن خداا کمکم کن فراموشش کنم...

م ن فراموشت می کنم

فراموشت می کنم

فراموشت می کنم...

خدایااا کمکم کن ...

www.agebodi.blogfa.com

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


www.agebodi.blogfa.com

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


امروز22  آبان. تولد منه.

يادته هر سال اولين کسي که بهم تبريک مي گفت تو بودي.

ساعت:۰۰:۰۰ که مي شد چشمم به گوشي بود

درست ساعت ۰۰:۰۰ گوشيم چراغش روشن مي شد و

عکس خوشگلت ميفتاد رو گوشيم

با اولين زنگ زودي جواب مي دادم

سلام خانومم. تولدت مبارک عشقم

منتظرم بودي خانومي؟

آره آقايي مي دونستم زنگ مي زني

صداي خوشگلش آرومم مي کرد

وقتي صداشو مي شنيدم از خوشحالي

اشک تو چشام جمع مي شد و بي اختيار گريه مي کردم

بهم مي گفتي ديوونه ي خودمي.

آره ديوونه ي خودتم. هنوزم هستم

مي گفت با اينکه دوست نداره گريمو ببينه

ولي يه جورايي دوست داشت وقتي گريه مي کردم.

 حالا بيا ببين کارم هر روز شده گريه

 ديشب با اينکه مي دونستم...

ساعت ۰۰:۰۰ چشام به گوشي بودو اشک مي ريختم

انگار هنوز باورم نشده که ديگه هيچ وقت...

دلم براي صدات تنگ شده

 براي حرفاي خوشگلت براي مهربونيات

دلم تنگ شده...
www.agebodi.blogfa.com

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


www.agebodi.blogfa.com

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


خدایا می خوام فراموش کنم کمکم کن. به خاطر همه ی کسایی که دوستم دارن به خاطر اونا هم که شده می خوام زندگی کنم
خدایا دیگه بسمه. نمی کشم دیگه. این همه غصه گریه بسمه.
کمکم همونی بشم که همه ازم می خوان. دلم واسه خودم تنگ شده. واسه اون دختری که همیشه می خندید و شاد بود
دختری که تو مدرسه همه دوستش داشتن. دلم واسه ی اون روزا تنگ شده  
واسه شیطونی هام ، حتی واسه پر حرفیام ولی حالا چی ...

الان که دارم می نویسم اشک امونمو بریده
خدایا می خوام فراموش کنم، دلم واسه خودم تنگ شده خداااااااااااا  

www.agebodi.blogfa.com

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


همه دنيا ...ديوار بود

ديوارهاي سنگي

ديوارهاي بلند دلتنگي

و تو را ...ديدم

و هزار پنچره بر روي من گشوده شد

هر پنچره هزار فصل بود

که مرا با آن سوي ديوار آشتي مي داد

هر پنچره هزار خاطره بود

که مرا با خودم آشتي مي داد

تو رفتي، و تمام دنيا دوباره ديوار شد

اين بار ، خسته...در اين سوي ديوار نشسته

ولي با بغض هزار خاطره از آن سوي ديوار

 www.agebodi.blogfa.com

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


www.agebodi.blogfa.com

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


می دونم خودم خواستم بری. ولی تو هیچ وقت مال من نبودی. نمی شد مال من باشی. خودت نخواستی باشی.   هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم ... من برات کم گذاشتم ؟؟ که ... وقتی گفتی نمی دونی بامن خوشبخت تری یا ... قلبم شکست  خودت خوب می دونی می تونستی کاری کنی که هیچ وق اینجوری نشه. چرا گذاشتی دیوونت بشم. تو که می دونستی مال من نمی شی.  غصه های همه عالم تو دل منه ... با هرکی که باشی دعا می کنم خوشبخت ترین باشی...

   www.agebodi.blogfa.com

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |


دلم گرفته خدا. می خوام گریه کنم. داد بزنم. خسته شدم خدا کمکم کن

تنهام نذار خداااااا.... 

اون هیچ وقت مال من نبود من حتی تو این ۴سال حق نداشتم به بودن باهاش فکر کنم اون عاشقم نبوووود پس چرا نمی تونم فراموشش کنم

دوباره بغض کردم  می خوام سرمو بذارم رو شونه ی یکیو زار زار گریه کنم

کسی که بفهمه دردمو ولی هیچ کس نیست

تنها جایی که آرومم می کنه حرم امام رضاس

اونجا کسی بهت نمی گه دردت چیه نمی گه واسه چی گریه می کنی. اونجا می دونی یکی داره به حرفات گوش می کنه  دلم هوای حرمتو کرده

خودت می دونی چقدر بهت نیاز دارم می خوام بیام پیشت  انقدر گریه می کنم دعا می کنم تا دلت برام بسوزه و بیام دوباره پیشت

برام دعا کنین  دعا کنین همه چیزو فراموش کنم ... 

  www.agebodi.blogfa.com              

+ نوشته شده در توسط Game OveR! |